روز نوشت های من

روز نوشت های من
پیام های کوتاه
طبقه بندی موضوعی

۹ مطلب با موضوع «دانشگاه و کنکور» ثبت شده است

پشیمونم

خدا کنه امسال دانشگاه قبول نشم

میخوام سال بعد کنکور ریاضی بدم

من میخوام مهندسی شیمی بخونم

از اول هم هدفم همین بود

نباید سست میشدم

خدایا کمکم کن!

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۳ ، ۱۳:۲۸
mahzad mohammadi

سلام!

امروز میخوام درباره ی عشقم, هدفم, آیندم و دلیل متفاوت بودنشون بهتون بگم. چون خیلیا تو پ.خ و ایمیل و پیامک ازم پرسیدن!


عشقم این بود: مهندسی شیمی شریف! بعدشم دو رشته ای با شیمی محض!

 براش سه سال مقاومت کردم. اما نمیدونم چی شد وقتی که باید مقاوم تر از همیشه میبودم کنکورم رو تجربی ثبت نام کردم! دستم میلرزید وقتی تیک تجربی رو زدم اما زدم! روز 16 اذر 92 !



بعدش که خودمو گرفتم و باور کردم تجربی شدم هدفم شد اینجا: داروسازی دانشگاه شهیدبهشتی! اونم به عشق شیمی چون بیشترین رشته ی تجربیه که شیمی داره. اسم شیمی محضم که نمیذاشتن بیارم!



بعدش یه سری اتفاق شخصی افتاد. فهمیدم خانوادم نمیتونن با من مهاجرت کنن به تهران یا اینکه برام خونه بخرن و وضع خوابگاه های کشور هم.... به دلیل اعتقادات شخصی و مذهبیم نمیتونستم تصور کنم حتی با یکی از دوستای الانم که 7 ساله همو میشناسیم هم اتاق باشم. اخلاقای خاص خودمو دارم. مثلا ضد اهنگ و موسیقی و رقصم. چیزی که این روزا همه دخترا دنبال و عاشقشن. یا اینکه چادری ام و نمیتونم تصور کنم دوستم کنارم تو اتاقم با لباسای عجیب مد امروزی راه بره. خالم همین چند سال پیش از دانشگاه تهران فارغ التحصیل شد و من سختی هایی که تو خوابگاه کشید رو یادمه. تا اونجا که مجبور شدن براش خونه بخرن و 4 سال از عمرش رو تنهای تنها تو خونه زندگی کنه! 

بعدشم که یکم خودمو خواستم وفق بدم به زندگی خوابگاهی خدا زد پس سرم!

پدرم با 46 سال سن قلبش گرفت و فهمیدیم 2 تا از رگ های قلبش بسته شده ن و عمل کرد! همین 1 ماه قبل! داغون شدم. من خیلیییی به بابام وابستم. در حدی که نمیتونید تصورش کنید. دلم نمیخواس حتی یه لحظه ازش جدا باشم.

تصمیم گرفتم خودخواهی رو بذارم کنار. به حرف اطرافیانم گوش بدم و تو مازندران دانشگاه برم. بعدش که دوره ی اول درسم رو خوندم برای تخصص به هر شهری خواستم برم چون دیگه بزرگ و بالغ شدم. نه دختر 17 ساله!

هدفم شد داروسازی شهر ساری!

کم کم تونستم خانوادم رو موافق با شیمی محض بکنم.

هر روز با اساتید مختلفم که مدال داران و تجربه داران المپیاد بودن صحبت میکردم. بجز یکیشون بقیشون گفتن شیمی محض بخون!

خانوادم رو تا حدی تونستم متقاعد کنم.

اما ته دلم دوس ندارم شیمی محض رو تو مازندران بخونم چون ظاهرا با رتبه ی 75000 هم قبول میشن و بنظرم سطح کسی که شده 75000 خیلی کمه و دوس ندارم اینا همکلاسم باشن :( 

نمیتونم تهران یا شهرای دیگم برم

انقدر خستم که دلم میخواد هیچوقت دانشجو نشم!

هیچوقت!!


۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۳ ، ۲۲:۳۹
mahzad mohammadi

فکر نمیکردم مجبور شم با پای گچ گرفته برم سره جلسه ی کنکور!

خدایا یه دفعه یه کاری میکردی امسال ندم دیگه! همه تیکه های تنم داغون شده :d

خواهرم میگه خداروشکر هنوز مغزت داغون نشده. پشتشم میگه البته مغزت از اول داغون بود :d

دستش درد نکنه!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۳ ، ۱۸:۱۵
mahzad mohammadi

بابا جان من شیمی محض میخوام!

افتاد؟؟؟؟؟

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۳ ، ۱۵:۰۰
mahzad mohammadi
سلام
این مشکلات و حرف ها که تمومی نداره!
چند روز پیش بابام و همکلاسی های دانشگاهش (مال 30 سال پیش!) تو وایبر با هم یه گروه ساختن و هر روزم یه 3-4 تاشون میزنگن و تلفنی هم صحبت میکنن و کلی از قدیما و.... میگن. (امروزم داشت با دکتر ح.آ صحبت میکرد. بابام ازش حلالیت گرفت گفت یه اینه گرد تو اتاقت داشتی روش یه بیت شعر بود. من اونو شکوندم :d )
بگذریم....
این حرف زدنای اینا باهث شد بعد از حدود 20 سال که هم رو ندیده بودن با هم و بچه ها و خانواده های هم اشنا بشن و بابام دوباره بره تو این خط که: چرا پزشکی نمیخوای بخونی؟؟؟ :-l
دوباره کاره من در اومد!
منم برد تو فکر!
واقعا چرا؟!
منی که تا اول دبیرستان از شیمی متنفر بودم و یهویی و تصادفی با برخورد با اقای خلیل زاده شیمی دوست شدم. نکنه این علاقه ای که 3 ساله بوجود اومده 3 سال دیگه از بین بره و من بمونم و کلی واحد و درس شیمی و تنفر؟!؟!
اما پزشکی و عشق به بیمارستان و بیماران از وقتی 2 سالم بود همراهم بود.
بابام تعریف میکنه هروقت میخواست بره سره کار انقدر گریه میکردم که منم با خودش ببره و میگفتم میخوام بیام نی نی ببینم. (چون کوچیک بودم منو فقط میبرد بخش سزارین و نوزادان نی نی ببینم :d ) البته وقتی 6-7 سالم شد یه بار رفتم icu یه پیرمردی بود خیلی حالش بد بود. داشت بالا میاورد. انقدر گریه کردم اون روز:d 
حالا شما بگید؟ من چه کنم؟!
اصن ترک تحصیل بهتر نیست؟!
مامانم میگه این خفته درس بخون از هفته ی بعد که کنکور دادی خواستی به هرچی فکر کنی فکر کن!
اما میدونید چیه؟
من هنوز باورم نشده هفته ی بعد کنکور دارم :d
اصلا حس نمیکنم!
امروز قلمچی بودم. سره حوزه پشتیبانم گفت دفتر برنامه ریزیتو اوردی؟ گفتم نه یادم رفت. هفته ی بعد میارم! بعد گفت محدثه جان هفته ی بعد کنکور داری! گفتم واقعا؟؟؟؟ همه خندیدن!:d
اما واقعا درکش نکردم!!!!!!
خدایااااااا؟؟؟؟؟؟؟ 
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۳ ، ۱۶:۴۱
mahzad mohammadi

سلام

شنبه سره کنکور 91 بودم که یه دفعه دل پیچه ی بدی گرفتم و عرق سرد!

نفهمیدم فیزیک و شیمی (درسای اخر دفترچه) رو چجوری حل کردم و اومدم بیرون.

بعدازظهر بهتر بودم!

یکشنبه هم یکم همون حالتها رو داشتم. تا اینکه وقتی خوابیدم صبح دوشنبه (یعنی نصف شب!) با درد شدید و جیغ از خواب پریدم!

مامانم بنده خدا خیلی ترسیده بود! داغونه داغون بودم! رفتم بیمارستان و ازمایش و.... بابامم به دوستش که فوق تخصص گوارش بود زنگ زد و اونم گفت احتمالا برا استرس کنکوره و شایدم یه بیماری باکتریایی باشه و باید تا اومدن جواب ازمایشاش صبر کنیم!

غذای منم این چند روز اینطوریه:

صبحانه: چایی که با عسل شیرین شده

ناهار: یه کاسه سوپ با یه لیوان دوغ که با نمک فوق اشباع شده!

شام: اضافه ی ناهار!!

میان وعده: کمپوت!

دلم برا نون و برنج و گوشت و میوه و از همه مهمتر بستنی! تنگ شده :(

الانم با دل پیچه  و ضعف شدید دارم پست میذارم. همین 10 مین پیشم رو پله زمین خوردم و مامانم میگه خداروشکر ضربه مغزی نشدی!!

البته بماند که دیشب فشارمم پایین بود و با علایم دیگه ای که داشتم مامانم میگفت احتمال داره بری تو کما بذار من پیشت بخوابم اما من قبول نکردم. نصفه شب که از درد از خواب پریدم دیدم زیر تختم خوابیده :d به این میگن دلواپسی و عشق مادرانه!

امروزم کنکور 92 رو باید میدادم که ازونجایی که نمیتونم 4 ساعت متوالی بشینم نرفتم ندادم! مشاورم بفهمه احتمالا ازون برخوردهای جدی میکنه:d (هروقت اذیتش میکنم میگه اگه گوش ندی برخورد جدی میکنماااا :d )

همین دیگه!

جواب مرحله دو هم اومد و داغ دل من تازه شد!

بچه ها؟؟؟

.

.

.

.

.

.

.

مریض شدم :(

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۳ ، ۱۲:۱۸
mahzad mohammadi

سلام

امروز رفتیم کنکور 90 رو ازمایشی دادیم!

نسبت به ازمون قبل پیشرفت داشتم

البته یکم هم تقلب کردم! یعنی نه اینکه سره ازمون کرده باشما! یه سری از سوالاش رو تو ازمونای قلمچی دیده بودم و جواب اخرشو میدونستم! این شد که یکم درصدام بهتر از واقعیت شد!

دعا کنید!

داروسازی ساری میخوامممممممم

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۳ ، ۲۲:۲۴
mahzad mohammadi
kash khodam az harfe mardom mohem tar boodam bara khodam.
enerji ye shooroo por enerji o kelas konkoor daram
amma....
age bemoonam poshte konkoor kolli az mogheyeat haye shoghlim ro az dast midam
ye joorayee aberoom mire
yeki az doostam mige to bayad olgoo bashi o age 2 raghami nashi kheyli bade
amma kasayee ke madrese o kelas konkoor dashtan o hamkelasi o doostashoon ham reshtashoon boodan mano dark nmiknn
kasi dark nmikne hanooz har shab khabe olampiad didan yani chi
hame migan mahzad divoonas ke emsal iroch ro zad o shimi khoond o dars dad o.... amma ki datk mikne dele daghoonamo?!
alan taze fahmidam konkoor chi bood o bayad chejoori barash bekhoonm o che kelasi beram amma dire... kamtar az 15 rooz vaght daram
khodaya daghoonam
faghat tavakol be to....
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۳ ، ۰۰:۲۶
mahzad mohammadi

سلام

من از راهنمایی تو فکر انتخاب رشتم بودم تا الان که پیش دانشگاهی ام!

بذارید سیر تکاملیش رو بگم :D

اول راهنمایی رفتم کلاس مفاهیم قران. تا عربی اول دبیرستان رو بهمون یاد میدادن برا درک درست قران. واقعا عاشقش شده بودم. به خودم گفتم حتما باید عربی بخونم!

دوم راهنمایی رفتم یه معلم ریاضی خیلیی خوب داشتیم. ریاضی من همیشه خوب بود اما دوم راهنمایی جوری شده بود که تو کل مدرسمون اول میشدم همیشه (هم ریاضی هم فیزیک اما ریاضیییم خیلیییی بهتر بود) بدون اغراق بگم هیچ سوالی نبود حل نکنم! گفتم من حتمااا باید ریاضی بخونم!

من از 4 سالگی پیش یه استادی (استاد احمد نصراللهی تو نت بزنید میاد) کلاس نقاشی میرفتم تا دوم راهنمایی که بهمون گفت دیگه برا گروه سنی ما کلاس نمیذاره و از اونجایی که من جزو شاگردان خوبش بودم و عاشق نقاشی و هنر بودم بهم گفت بیام تو کلاسایی که برا بچه های ابتدایی میذاره کمک مربی بشم! از خوشحالی داشتم میمردم. از اون طرف منو به یکی از اساتید دیگه معرفی کرد که پیشش کلاس برم. وقتی پیش اون استاد دومیه کلاس رفتم 2 تا خانوم تو کلاسمون بودن که معمار بودن. اینا که از کارشون حرف میزدن من گفتم رشته فقط معماری!!!

اومدیم اول دبیرستان. واقعا همه ی بچه ها تب و تاب انتخاب رشته داشتن. تو تمام این سالها که نقشه کشیده بودم برا رشتم میدونستم تهش پزشکی میخونم! ته دلم بهم میگفت!

اول دبیرستان با مخالفت های خانواده رفتم المپیاد ریاضی خوندم که بتونم رشته ی ریاضی برم و یجورایی تو عمل انجام شده بذارمشون که منو نفرستن تجربی (با اینکه تجربی رو خیلییی دوس داشتم اما خب معماری...) بالاخره یه اتفاقاتی افتاد که عید همون سال تغییر دادم به المپیاد شیمی اما همچنان میخواستم رشته ی مدرسم ریاضی باشه.

بالاخره رفتم ریاضی!! 

اما.... مامان بابام هر شب میگفتن تو میتونی تغییر رشته بدی به تجربی. خوب فکر کن!

گذشت...

با خوندن المپیاد شیمی اونقدر عاشق شیمی شدم که گفتم یا شیمی محض یا مهندسی شیمی!

اما مامان بابام هرکاری میکردن برا اینکه منو بفرستن تجربی! مخصوصا بابام!

شد سوم دبیرستان و من همچنان میدونستم که بالاخره منم میفرستن پزشکی اما دلم پیش شیمی بود و مهندسی! 

شد پیش دانشگاهی.... رفتن برام ازمون تغییر رشته ثبت نام کردن که برم تجربی. منم روز ازمون رو یجورایی حواسشونو پرت کردم که یادشون بره.

شب که شد گفتم ایییییییییییی مامان ازمون داشتم که! مامانم ناراحت شد که چرا یادمون رفت و بالاخره پرس و جو کرد و دید من اگر رشته و دیپلمم ریاضی باشه میتونم کنکور تجربی بدم!

سوم دبیرستان با اینکه المپیاد میخوندم و درس مدرسه تعطیل بود اما درصد حسابانم هیچوقت زیر 70 نمیشد! هندسم یکم کمتر بود اما جبرم هم بهتر از حسابان! دلم نمیومد این درصدای خوب رو با تجربی رفتن از دست بدم. معلمام میگفتن تو میتونی 1 رقمی بشی.... بیخیال! گذشت!

منو فرستادن کلاس زیست. رشته ی مدرسم ریاضی!

کنکور تجربی ثبت نامم کردن

اول تابستون درصد ریاضی و فیزیکم 80 بود زیستم 10... دیدم زیستم خیلییی ضعیفه چسبیدم به زیست و فقط زیست خوندم درصد زیستم کم کم رسید ب 40 اما چی شد؟؟ به خودم اومدم دیدم ریاضی فیزیکم شده 50 !!! داشتم دیوونه میشدم.

حالا که ایروک رو هم داشتم به کامپیوتر و مهندسی کامپیوتر و نرم افزار خیلییی علاقه مند شده بودم! 

الان که اینجام 20 روز مونده تا کنکورم. اما درصدام داغونه! همش هم بخاطر زیست! 

هفته ی پیش داییم گوشی جدید خرید و برد فروشنده براش فارسی ساز توش بریزه و کلا چند تا برنامه نصب کنه که ازش 50 تومن هم گرفت .

داییم اومد خونمون و من دیدم ای وای... این فارسی سازی که نصب کرده خیلی ناقصه و تازه کلی اشکال هم تو تنظیمات پیامک و وای فای گوشی بود.

نشستم براش درست کردم همشون رو. داییم گفت ایول مهندس!

همون موقع مامانم شروع کرد و گفتش که مَهزاد (اسمم هست) مخ کامپیوتر و موبایل و.... هست اگر مهندس کامپیوتر میشد محشر میشد! بابامم تاییدش میکرد!

همونجا داغ دل من تازه شد که منو فرستادید تجربی ولی خودتون.... 

خب منم بهشون گفتم یا شیمی محض میخونم یا داروسازی که به شیمی ربط داره!

نمیدونم والا!

این مادر پدرا یه کارایی میکنن که خودشونم پشیمون میشن. اسم خودشونم میذارن تحصیل کرده و دکتر :d

حالا مامانم میگه اگه امسال رشته ی مورد علاقت قبول نشدی سال بعد برو همون ریاضی که دوست داشتی!

انگار اینده ی من و 1 سال من اینجا مفت بود!

بهونشم اینه که تو 1 سال جهش زدی وقت داری! خب من جهش نزدم که شما سال کنکورمو بسوزونید!!

تازه من که از مازندران نمیتونم خارج شم. اگر ان شالله روز کنکور اتفاق بد نیفته داروسازی ساری یا شیمی محض بابلسر رو حتما میارم. در این صورت.....

بیخیال!

خواستم جهت اشنایی از رشته ام بگم! :D

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۳ ، ۱۱:۲۳
mahzad mohammadi